تبليغاتX
ساغر

 

ساغر

دوستت دارم به اندازه ....! اینجا برای از تو نوشتن جا کم است !

شرح حسن ليلي

 

ديد مجنون را يکي صحرا نورد
در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ ز انگشتان قلم
ميزند نقشي به دست خود رقم
گفت اي مفتون شيدا چيست اين
بهر كه نامه مينويسي کيست اين؟
هر چه خواهي در سوادش رنج برد
تيغ سرسر خواهدش حالي سترد
کي به لوح ريگ باقي ماندش ؟
تا کسي ديگر پس از تو خواندش؟
گفت شرح حسن ليلي ميدهم
خاطر خود را تسلي ميدهم
مي نويسم نامش اول و قفا
مي نگارم نامه ي عشق و صفا
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
نا چشيده جرعه اي از جام او
عشق بازي ميکنم با نام او

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت16:2توسط Me | |

Hurt

 

 

Love is beautiful... that what people say

But for me, love is hurt...
love is my cry

I never felt how be loved by someone
But I know how if we love someone

I love someone
I give him everything
But he not love me and left me
Then finally I know that he has other

My heart is hurt badly
Deep inside my heart
I hope will never wake up tomorrow
I hope run away from here
But I couldn't

I just can cry
cry
cry
and cry...
I cry in my eyes and my heart
and nobody know that I cry

I wish I could die
I wish I could kill
I wish I could scream
but I couldn't

I just can here... sit... lay... on my room while my eyes and heart are cry....
 
Dina

 

+نوشته شده در شنبه 1390/06/12ساعت13:15توسط Me | |

در ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت؟

در ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت؟

که پریشان شد و از خویش برون شد دل من

این همه فتنه مگر زیر سر زلف تو بود؟

که گرفتار بدین سحر و فسون شد دل من

سوخت سودای تو سرمایۀ عمرم ای دوست!

می نپرسی که در این واقعه چون شد دل من؟

بی نشان گشتم و جستم چو نشان از دهنش

بر لب آب بقا راهنمون شد دل من

به تولّای تو ای «کعبۀ ارباب صفا»

پیش اهل حَرَم و دِیر، زبون شد دل من

زلف بر چهره نمودی تو پریشان و نگون

که سیه روز از آن بختِ نگون شد دل من

روی بنما و زمن هستی موهوم بگیر

سیر از زندگی دُنییِ دون شد دل من

تا که از خال لبت نکتۀ موهوم آموخت

واقف سِرّ ِ ظهوراتِ بطون شد دل من

ای «صفا» نور صفایی به دل «شیدا» بخش

تیره از خیرگی نفس، حزون شد دل من

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/25ساعت10:10توسط Me | |

مجنون بيابانگرد جان خسته

 

 بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شب گونت وجودم مو به مو خسته

چو ني زار زمستاني يخ آجين گشته هر بندم
نيايد نغمه گرمي ز ناي اين گلو خسته

اگرچه جان به لب دارم و يا چون لاله تب دارم
ز شوق ديدنت رويت ني ام از آرزو خسته

در اين شهر فراموشي يكي هم ناله مي خواهم
نشد همناله اي پيدا و من از گفتگو خسته

الا ساقي، الا ساقي برفروزان چراغ باده را امشب
خمستاني مهيا كن مكن دست و سبو خسته

ني ام كمتر ز مجنون بيابانگرد جان خسته
كه ليلاي وصالت را شوم از جستجو خسته

ز بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شب گونت وجوم مو به مو خسته

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/24ساعت9:6توسط Me | |

نوش لب لعل تو

نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست چین سر زلف تو رونق عنبر شکست
نوبت خوبی بزن هین که سپاه خطت کشور دیگر گشاد لشکر دیگر شکست
نسخه‌ی زلف تو برد آنکه بر اطراف صبح طره‌ی میگون شب خم به خم اندر شکست
لعل تو در خنده شد رشته‌ی پروین گسست جزع تو سرمست گشت ساغر عبهر شکست
جرعه‌ی جام لبت پرده‌ی عیسی درید نقطه‌ی نون خطت خامه‌ی آزر شکست
رهرو امید را عشوه‌ی تو پی برید خانه‌ی اندیشه را غمزه‌ی تو در شکست
جان من آزرم جوی بس که به تو درگریخت کبر تو بیگانه‌وار بس که به من برشکست
مشکن اگر جان کشم پیش غمت خدمتی شیر شکاری بسی آهوی لاغر شکست
با تو نیارد گشاد مهر فلک مهر کان کبر تو چون جود شاه قاعده‌ی زر شکست
خسرو فیروزشاه آنکه به رزم و به بزم بذلش لشکر فزود باسش لشکر شکست
تا عدد لشکرش در قلم آرد قضا از ورق آسمان کاغذ و دفتر شکست
گرد سپاهش به روز شعله‌ی خورشید کشت عکس سنانش به شب لمعه در اختر شکست
تیزی تیغش ببرد گرمی آتش ببین تیغ چه جنس از عرض نفس چه جوهر شکست
کرد بشیر علم خانه‌ی خورشید دو گرچه به تمثال چتر قدر دو پیکر شکست
کی بود از روم و چین پیک ظفر در رسد کان دو سپاه گران شاه مظفر شکست

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/10ساعت17:38توسط Me | |

بی وفا...

بارها تلاش کردم تا آن لبخندت را از یاد ببرم و باز به زتدگی عادی خود باز گردم ولی لبخندت آنچنان در اعماق وجودم هک شده که قدرت فراموش کردن آن را ندارم. وقتی چهره ات در نظرم میآید بی اختیار آهی میکشم و به این فکر میکنم که هگز تو را نخواهم دید.

بی وفا

بی وفا...

رفتی و دل بیمار مرا  تنها رها کردی....!

ببین غم عشق تو با دل دیوانه چه کرد؟

آتش شمع عشق با پر پروانه چه کرد؟

 رطل عشق تو را با جام می نتوان کشید

لب لعل تو با عاشق بیچاره چه کرد

بی تو در کوی عشق تنها ترینم جام من

شراب کهنه عشق با لب پیمانه چه کرد.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1390/01/06ساعت15:58توسط Me | |

Slave

 

 

If I can’t have you until Armageddon, I will wait for you by honesty, even stones carry for my hot tear, even my body rots, even you become a legend, even you become fog on top of mountain and leave me alone, i'll be still in love with you and you will be drug for my hurting heart., I adore you and ill be your slave.  I never accept to leave you even all words are giving to me.

I oath you and your love; I will come to you in everywhere you are even my legs clos by chain and locks. I never mind if you are a queen or a beggar I just love you up to Armageddon.

even my hearth injured because of you love or my beloved body is took gallows, even I have lost my life or my sole goes on because of you love, even you break my heart and left me alone, I just in love with you, I worship you, I’m you slave….!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت17:20توسط Me | |

سایه به سایه

 

شوق سفر نداشتي قصد گذر نذاشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
اما خبر نداشتي
رفتي و توي قلبم، يادتو جا گذاشتي
روي تموم حرفات يك دفعه پا گذاشتي
يك دفعه پا گذاشتي

بي تو كدوم ستاره پا به شبم بذاره
ابر كدوم آسمون رو تشنگيم بباره
بي تو چه مونده با من جز يه صداي خسته
جز يه نگاه خاموش جز يه دل شكسته
جز يه دل شكسته

بال و پرم بودي خبر نداشتي
تاج سرم بودي خبر نداشتي
سايه به سايه هر طرف كه بودم
همسفرم بودي خبر نداشتي
بال و پرم بودي خبر نداشتي
تاج سرم بودي خبر نداشتي
سایه به سایه هر طرف كه بودم
همسفرم بودي خبر نداشتي

پر زدي و نديدي بال سفر نداشتم
گفتي رها شو اما من ديگه پر نداشتم
كوه غم و رو شونم ديدي و بر نداشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
اما خبر نداشتي

شوق سفر نداشتي، قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
رفتي و توي قلبم يار تو جا گذاشتي
روي تموم حرفات يك دفعه پا گذاشتي
يك دفعه پا گذاشتي

 

+نوشته شده در شنبه 1389/11/30ساعت16:20توسط Me | |

مرا عهديست با جانان

 
 
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

 

+نوشته شده در یکشنبه 1389/10/19ساعت15:23توسط Me | |

 

+نوشته شده در سه شنبه 1389/10/07ساعت15:32توسط Me | |